تبليغاتX
زیپ
مسافر چشم به راهی های من ، بی گاهان ، از راه بخواهد رسید . . . !

 

دوستت دارم

تا پرسه ی انتظار و

 قیلوله خواب ناگزیر ،

تو می روی

که تیک و تاک خسته ی لاک پشت های ساعت

تنهاییم را رج بزند ،

و تو سر خوشانه می خندی .

من آبستن خاطره می شوم

هوار می کشم

تک تک جملات هضم نا شده را

و تو باز ، می خندی.

لیک، با دیگران

خالی از یاد کوچکی از من

"عشق من،چه ساده قسمت دیگران شدی"

 

نوشته شده توسط پیاده در ساعت 13:28 | لینک  | 

 

به تجاوز حریم شیشه ای مردمکهایت

          پشت پلکهایت

                             ایستاده ام.

کاش

خورشید ولنگار

چشمت را نمی زد !

 

نوشته شده توسط پیاده در ساعت 11:18 | لینک  | 

 

باران که می بارد

من هیچ نمی بینم

فقط تکرار تنهایی

و کابوس سیاه خاطرات تو،

سکوت سرد من

شکسته خواهد شد

میان هرزگی های عقیم این عروسکها

ز عمر کوته این قطره ی نمناک.

همین باران که بند آمد

باز

تنهایی و

یاد ِ درشت ِ خاطرات تو

 

نوشته شده توسط پیاده در ساعت 17:6 | لینک  | 

تاریک-روشن / غروب

روی پله ی اول قدم گذاشتم. بارونی همیشگی به تنم بود و مثل همیشه دستام توی جیبم. پا روی پله ی دوم نذاشته سکندری خوردم تا با سر برم رو پله ی سوم. قاه قاه شروع کردم به خندیدن.دوست داشتم برگردم تو بار و یه مارتینی دیگه سفارش بدم. اما وقت این اجازه رو بهم نمی داد. چاره ای نداشتم; پله ی چهارم رو هم فتح کردم. رو پله ی پنجم دوباره پاهام به هم گره خورد و تعادلمو از دست دادم.اما ایندفعه خوشبختانه رسیده بودم سر پاگرد اول. مجبور شدم دستام رو از جیبم بیرون بیارم تا به جای صورت با دست برم تو دیوار; روی پاگرد که جایگاهم مستحکم شد و پاهام تعادل داشت تصمیم گرفتم یک سیگار روشن کنم. بسته ی سیگار رو که توی جیب چپ داخلی بارونی گذاشته بودم بیرون آوردم و بعد فندک رو از جیب راست شلوارم در آوردم. فندک رو گرفتم جلوی سیگار و جرقه زدم ولی روشن نشد.جرقه ی دوم رو که رفتم بزنم صدای چرخیدن کلید تو قفل در به گوشم رسید. یهو دیدم یه پیرزن به آرامی شروع به باز کردن در کرد. در نیملنگ نشده بود که با دیدن من محکم در رو بست. نمی دونم چرا ! به هر حال مهم نبود.جرقه زدم. فندک روشن شد.بعد سیگارم.         

دوباره شروع به حرکت کردم. چند طبقه بالا رفتم. اول طبقه چهارم بودم که پاهام شروع به لرزیدن کرد. سعی کردم گام بردارم اما انگار نمی شد. شاید حرکت داشت باهام مجادله می کرد.نمی دونم.شایدم از ترس بود.ترس !؟ گمون نکنم.   برای چی ؟ با خودم فکر کردم شاید از خستگی باشه . نشستم روی پله و یه سیگار دیگه روشن کردم.                      

یه صدایی اومد . آقا ؟،برگشتم.زیبا بود.زنی تمام قامت با موهای مشکی و چشمایی درشت و صورتی ناب،با لباسی فاخر،که بوی بهار می داد .میشه اجازه بدید رد شم؟، صداش منو بی رمق کرده بود،قدرت حرکت نداشتم.اما به هر تقدیر به خودم اومدم و جابجا شدم تا راهی باز شه.از کنارم رد شد و دو پله پایین تر روشو برگردوند تا بگه : مرسی . بی جواب گذاشتم که بره،می خواستم منم چیزی بگم اما . . .

سیگارم تموم شده بود.بلند شدم تا باقی مسیر رو خط بزنم. تمام مسیر به زن فکر می کردم.از جلوی چشمام کنار نمی رفت،انگار رسیده بودم به در پشت بوم،حواسم نبود،دو طبقه اضافی اومده بودم بالا. با خودم فکر کردم تا اینجا که اومدم یه سری برم رو بوم و هوایی تازه کنم. در و باز کردم و رفتم رو بوم.هوای خوبی بود،اما یکم تاریک شده بود.روی سکوی بوم نشستم،یه سیگار روشن کردم و بعد به پایین نگاه کردم. تا حالا نمیدونستم تو چه ارتفاعی زندگی می کنم. دوباره اون صدا : آقا ؟، برگشتم.کسی نبود.سرم رو برگردوندم و به تماشا کردن ساختمونا ادامه دادم . این بار دیگه انگار در گوشم بود. آقا ؟ ،برگشتم،خودش بود. بله !، نزدیک تر از اون چه که بهش فکر می کردم.شونه هام رو گرفت ،زیبا بود.هولم داد.سعی کردم خودمو حفظ کنم اما دیر بود،پرواز کردم.هنوز جلوی چشمام بود. حالا دیگه دستم رو گرفته بود و گرماشو به خوبی حس می کردم. با هم مشغول تماشای جسم متلاشی شده ی من بودیم،با نقش لبخندی بر دهان،به آینه ی خون.

 

                                                            " پایان "

 

 پ.ن :       "از خواب جویباری کوچک       رویای بلند دریا"

 

نوشته شده توسط پیاده در ساعت 23:34 | لینک  |